تبليغاتX
م س ا ف ر
مسافر خانه ی این دل همین جاست!
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد                                                               

یادمه اولین وبلاگی که ساختم بهمن سال82 بود.اون موقع از اینترنت بازدید از سایت و رفتن به چت روم های ایرانی و خارجی بلد بودم.تو همین حین بود که یه پی ام اومد که برا ساخت وبلاگ برو به بلاگفا!بلاخره  ما هم کلیک رو کلیک زدیم و یه وبلاگ تحت عنوان" ته کلاس"رو ثبت کردیم.خبرهای روز مدرسه و کلاس تو دوره راهنمایی رو می نوشتم.یه جورایی کپی پیست دفترچه خاطراتم بود.با اینکه نوشته هام  بچه گانه بود اما تو هر پستش بیش از 80بازدید کننده داشت!..نوشتم و نوشتم تا اینکه بعد از دو سال احساس نیاز به تغییراتی تو زندگیم پیدا کردم.یه جورایی می خواستم از اون حالت روتین زندگی در بیام تا اینکه اسفند84 وبلاگ" قلم سکوت" را ثبت کردم.تغییرات اساسی من درست یک ماه بعد با شروع سال جدید85 شروع شد.تو این یک ماه هرشب خواب پست های "ته کلاس" می دیدم.!!پاک کردنش برام سخت بود ولی... "قلم سکوت"از شاد و مسرور بودن در کنار خدا می گفت.از رفتارها،هنجارها،نگاه های متفاوت مردم به زندگی از...

دو سال گذشت و تو این مدت همه ی نظرات وبلاگ از نالیدن از این دنیا،از این زمانه و خلاصه از همه چیز و همه کس بود!داشت کم کم حال خودمم هم گرفته می شد.نوشته هام رنگ خاکستری به خودش گرفته بود..بالاخره به خودم اومدم و یه تصمیم کبری گرفتم.اینکه این وبلاگ رو حذف کنم و از نو با یه دید متفاوت به دنیا آپدیت کنم.اون موقع تازه به دانشگاه اومده بودم.سال87..فضا کاملا متفاوت با دوران قبل!!حداقل برا من که این طور بود.کم کم داشت زاویه ی دیدم عوض می شد!باز و بازتر!واسه همین تصمیم گرفتم4،5ماهی نظاره گر این تحول عجیب شم بعد دست به قلم اینترنتی شم!تا اینکه بعد از بازگشت از یه سفراین وبلاگ را ساختم و شما در حال خوندن این خط های درهم...

زیاد سرتون رو درد نمی یارم..فقط اینو بگم که از بهمن 87 تا الان حدود8ماه می گذرد و من احساس می کنم که باید خودمم رو رفرش کنم! اما این بار وبلاگم رو حذف نمی کنم.ادامه می دم..تا آخر..می خوام به خودم،به دنیام و به همه چیزای دور و برم فکر کنم برای اثبات خیلی از قضایایی که فرض و حکمش آماده ست!..

از دوستان خوبی که تو این 8ماه وبلاگ "مسافر" رو تحمل کردند کمال تشکر رو دارم.امیدوارم که بتونم بعد از  این وقفه ی کوتاه ، زحمت هاتون رو جبران کنم..زود میام.خیلی زود!دست همه تون رو می بوسم.خداحافظ تا سلامی دوباره...!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 9:54  توسط ساره صمیمی  | 

دیروز عصر بعد از اومدن از دانشگاه احساس عجیبی بهم دست داد.

حوصله پیاده شدن از سرویس نداشتم.همون لحظه بود که سارا گفت منم دلم گرفته و...خلاصه دوتایی بعد عمری رفتیم هتل هما برا دیدن دریا و ..
تا پامونو گذاشتیم اونجا باد تندی وزید طوری که همه ی انرژی مون رو صرف گرفتن چادر و پلاستیک دستمون کردیم...هوا کاملا تاریک و روشنایی فقط با نور ماه
نشستن در لبه ی تخته سنگی به ارتفاع 6متر از دريا!!
پرتاب موج به هر طرف همراه با صدای سهمگین وزش باد
و همه در حال فرار!
انگار امشب باد می خواست هرطور شده بساط تنهایی ما رو با دریا جور کنه
دو نفرمون دقایقی سکوت اختیار کردیم
سکوتی که نه باد نه دریا وحتی صدای اصفهانی هم نتونست اونو در هم بشکنه 
ما بین همین سکوت بود که نمی دونم چی شد یه دفعه حس غریب بودن بهم دست داد!
نمی دونم چی شد که بعد از حس این احساس جمله ی یا غریب الغربا بر زبانم افتاد
نمی دونم چی شده که الان 1 ساعته از زیر تابوت یه شهید گمنام بیرون میام
نمی دونم!!
وقتی تابوت رو آوردن یاد 24ساعت قبل خودم افتادم!!
دیشب غریبی خودم را با بوی تعفن ماهی های ساحل حس کردم و امشب...امشب..امشب با ورود تابوت به مسجد دانشگاه ،دوستان از بغل دستی هاشون نام عطری را می پرسیدند و ...
حالا كم كم دارم درجات غريبي رو درك مي كنم

حالا دارم درك مي كنم كه چرا "ياران چه غريببانه رفتند از اين خانه..."

حالا...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 0:4  توسط ساره صمیمی  | 

آقا جان خیلی وقت است که دوست دارم مدام برایت بنویسم اما گریه مجالم نمی دهد .

 نگارم با من حرف بزن ، بگو انتظار دیدن رویت تا کی؟

 با من حرف بزن و احساس غرق شدن و به نیستی پیوستن را از من بگیر .

 بیا ، بیا و نگاه تابان خورشید را به نیلوفران خسته در مرداب هدیه کن. بیا ای زادگاه تمام خوبی ها ، این جهان در انتظار پادشاهی توست،در انتظار عدالت و مهربانی تو ، نازنینا بودن شقایق ها در کنار تو زیباست ، در کنار توست که عدالت رنگ و بوی تازه ای می یابد.

 ای تک گل سرخ باقی مانده بگو چه لحظه ی مبارکی است لحظه آمدنت تا دیوانه وار به استقبالت بشتابم و تمام آن گلهای نرگس را که نذر آمدنت کرده ام تقدیمت کنم

. ای پونه من بگو سفرت کی و کجا به پایان می رسد که دیگر عاشقت را طاقتی نمانده ، می ترسم ، می ترسم از روزی که تو بیایی و من در صف عاشقانت نباشم و عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی .

 آقا جان اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.

به امید آن روز  ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 13:43  توسط ساره صمیمی  |